حدود سه ساعت و نیم دیگر باید در راهآهن باشم. داریم با مدرسه میرویم مشهد. آشنا نیست؟ :) مثلاً، شبیه مشهد سال پیشدانشگاهی...؟فکر میکردم تغییر کرده باشم -احساساً!- ولی امشب فهمیدم که خوشبختانه یا متأسفانه هنوز همانم. تفاوت این است که این بار با هیئت فارغالتحصیلانِ میروم و یاد بعضی نفرات به جای خودشان روشن م میدارد... شاید هم «روشن» برای این حجمِ از اندوه که نمیگذارد بخوابم و وادارم کرده به نوشتن این خطوط، واژهی مناسبی نباشد. اندوهی که آمیخته با صدای چاوشی کبیر، که: «یه روز دیدم ت و، تازه شدم از نو... یه روز از تو گذشت، هزااار سال م شد... سکوت تو مثلِ، یه رازِ سربسته، بین تولّد و مرگ، شناور م میکرد...»×کاش عکس آن شب در دسترسم بود. همان شبی که داشتیم برمیگشتیم و آخرهای سفر بود و گمانم باران زده بود. از داخل کوپه از پنجرهی بارانی عکس گرفتم. عکس، عکسِ پنجرهای در قطار بود. اما راستش را بخواهی یکی از بهترین عکسهای دونفرهای بود که تا همین الان دیدهام. میدانی که؟ :)
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی
تاريخ: شنبه
6 آبان
1396 ساعت: 5:26