بیستونهم آبان امسال، چند ساله شدم؟ ایمان دارم سالی که گذشت، بیش از یک سال به عمرم اضافه کرد. اگر میخواستم از روزهایش بنویسم، باید به هر روز حداقل یک پست اختصاص میدادم. راهنمایی و دبیرستان و حتی سالهای اول دانشگاه، مرتب از روزمرگیها، خاطرات و افکارم مینوشتم. علاوه بر تقویمها و سررسیدهای روزانه، وبلاگ، سمپادیا، فیسبوک و اینستاگرام هم هر کدام در دورههای زمانی مختلف ثبتکنندهی حرفهایم بودند. گاهی که نوشتههای آن دوران را میخوانم، به بازیهای روزگار فکر میکنم. به اینکه چطور کوچکترین و جزئیترین موضوعات در ذهنم به مسائل چالشبرانگیزی تبدیل میشدند و به هزار بیان در چندین مکان ثبت میشدند! اما در حدود سه سال گذشته با موضوعاتی بسیار مهمتر مواجه شدهام، بیآنکه جز در چت با دوستانم یا استوری اینستاگرام جایی ماندگار شده باشند. در ذهنم میآید که از کجا معلوم؟ شاید اگر نوشته میشدند هم مثلاً ده سال بعد فکر میکردم چقدر مسائل سیوپنج سالگیام مهمتر هستند. بگذریم... از بیستونهم آبان و سالی که گذشت میگفتم. اولین سال زندگی مشترک همانطور که از همه میشنیدم و انتظار داشتم، سال پرچالشی بود و مرا رشد داد. اما همهی آن رشدها یک طرف، روزهای آخر ۲۴ سالگی هم یک طرف. از اواسط آبان امسال با میثم برنامهریزی میکردیم که چه زمانی و به چه شکل مراسمی برگزار کنیم. بعد از هزار فکر و هماهنگی، به یک برنامهی عالی رسیده بودیم که خانوادههای هر دومان هم در کنارمان باشند. صبح جمعه ۲۸ آبان، تماس مادرم اوضاع را عوض کرد؛ خبری که میگفت عمهی عزیزم سکته کرده و به کما رفته. به این قسمت ماجرا که میرسد، مدام حدیث امام علی (ع) در ذهنم تکرار میشود که: «عَرَفْتُ آللّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ العَزَائِمِ، وَحَلِّ آلْعُقُودِ، وَنَقْضِ آلْهِمَمِ/ خداوند را بهوسیلهی بَرهم خوردن تصمیمها، گشودهشدن گرهها و نقض ارادهها شناختم...»
انگار این اتفاق، تکمیلکنندهی پازل مواجههی دردناکم با واقعیات زندگی بود. چطور ممکن بود؟ مگر دیشب، بعد از این همه مدت در واتساپ با هم حرف نزدیم؟ مگر همین چند ساعت پیش با دیدن عکس پروفایلم جلو جلو تولدم را با آن همه مهربانی تبریک نگفته بود؟ چقدر گذشته بود از اینکه گفته بود میخواهد بیاید خانهی ما و من گفته بودم که خیلی مشتاق دیدارم؟ بهتزده بودم. چند بار دیگر دنیا باید به من ثابت کند همه چیز تحت کنترلم نیست تا باورش کنم؟ مثل عروسیمان در سال گذشته، این بار هم دو دوتا چهارتاها جور درنیامده بودند. پارسال از چند ماه قبل به جزئیات مراسم فکر میکردم که همه چیز منظم و مطابق با وسواسها و حساسیتهایم پیش برود. از مدل مو و میکاپ، تا لباس و آتلیه را بررسی کرده بودم که نزدیک عروسی کارها راحتتر انجام شوند. کرونا آمد، ماندگار شد و دقیقاً در هفتههای اول آذر اوضاع به حدی بحرانی شد که قرنطینهی دو هفتهای در تهران اعلام کردند. از همان زمان محدودیت تردد شبانه هم آغاز شد و همه حسابی ترسیده بودند. ما، وسط این آشوب بود که به خانهمان آمدیم. چندین و چند بار مسائل را از زوایای مختلف بررسی کردیم و فکر میکردیم شرایط در زمستان از این هم بدتر میشود؛ پس به تعویق انداختن کار و صبرمان فایدهای نخواهد داشت. این شد که سهشنبه، چهارم آذر هزاروسیصدونودونه، روز تولد امام حسن عسكری (ع)، زندگیمان را آغاز کردیم. آرایشگاه رفتیم، عکس گرفتیم، کمتر از ۱۵ نفر که خانوادههایمان بودند در خانهمان جمع شدند و مراسمی که به جزئیترین اتفاقات آن فکر میکردم، اینگونه به پایان رسید. آن زمان فکر میکردیم تا سالگرد، کرونا کاملاً تمام شده و همه چیز جور است که مراسمی با خیال راحت بگیریم. سال ۱۴۰۰ شد، داریم به سال ۱۴۰۱ نزدیک میشویم و با وجود واکسیناسیون، سویهی جدید کرونا سروکلهاش پیدا شده. الان که در حال نوشتن هستم، هنوز عمهام در کماست. دورهمی مدنظرمان را بدون حضور پدر و مادر و خواهرم با خوندل برگزار کردیم و اوضاع که به ثبات رسید، سالگرد کوچک دونفرهمان را با حال بهتری گذراندیم. انگار یاد گرفتهام حال خوب و بد، مصیبت و جشن، شادی و غم، میتوانند درهمآمیخته و همزمان در انسان جولان بدهند. نوشتهام خیلی مفصلتر از چیزی شد که فکر میکردم؛ پر از پراکندگی ذهنی کسی که اتفاقهای بسیاری برای تعریف کردن دارد و حالا بعد از مدتها مجالی پیش آمده تا همهی ماجراها را بگوید. نوشتههای شسته رفته، بماند برای بعد! دوست داشتم این یادداشتم با همین مختصات اینجا ثبت شود؛ به یادگار از روزهایی که جای زخمهایم 1 زد و رشد کردم...
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی