محبوبم...
چقدر حرف دارم و چقدر خاطرهها به خاطرهها میپیچند وقتی میخواهم از این روزهایمان بگویم. یادم هست اوایل آشناییمان وقتی روز به انتها میرسید، «شب بخیر» گفتنها سخت بود؛ چون «شب که آرامتر از پلک تو را میبندم، در دلم طاقت دیدار تو فردا نیست» بر احوالمان حکم میکرد. اینکه همین صحبتهای تلگرامی و اینستاگرامی با پایان روز از ما گرفته میشود و باید تا صبح منتظر بمانیم، بیقرارمان میکرد. یاد روزهایی افتادم که وقتی قرار بود به خانه بروم و به خانه بروی، خداحافظیمان دم در خانه طولانی میشد و دل کندن سخت بود.
حالا رسیدهایم به این نقطه از رابطهمان که موجی از احساسات خوب و عجیب را در من متولد میکند. از اولین باری که کلید خانه را دادی دستم، تا الان که نزدیک یک ماه است در کنار هم و 1 یک 1 زندگی میکنیم، زندگی خود را در قامتی که تاکنون ندیده بودم نمایش داده است؛ نمایشی از شروع زیستن شانهبهشانهی یکدیگر، تصویری از همقدمی و همراهی و همنفسی. این روزها ما شروع معنادار شدن عمیقتر قسمتی از آهنگی را تجربه میکنیم که بسیار دوستش دارم: «رگ من، انقدر نزدیکی که، نبض رو گردنمو یادم نیست...»
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی