خرید بک لینک

باید زودتر از تو مینوشتم، اما آنقدر حضور مداومی چه در کنارم و چه در ذهنم داشتی که فرصتی برای کلمات نبود. حالا زمانی مینویسم که ۱۸ام دیگری را پشت سر گذاشتیم و پس از ۹ ماه «ما» بودن، در روز میلاد رسول مهربانی و رحمت به عقد دائم هم درمیآییم. میان همهی دویدنها و استرسهای مراسم، فرصتی پیدا کردم که این یادداشت را تکمیل کنم تا مسیر یادمان نرود...

سیوهفتمین جشنوارهی فیلم فجر، سرخپوست و نیما جاویدی، شبی که ماه کامل شد و نرگس آبیار، نقد سینما و هفت، سینما آزادی، کافه حافظ، سوغاتی چابهار به عنوان نخستین یادگاریام از تو، بحثهای مرتبط با علوم اجتماعی و عدالتخواهی، هدشات، صفر عاشقی، زمانهای رند، کافه ستراس، متروی میرزای شیرازی، گَز کردن وزرا تا چهارراه ولیعصر، متروی نبرد/نیروی هوایی تا خانه، ایستادنت سر کوچه و تماشایت تا لحظهی آخر، پنجرهی اتاقم، سرخه حصار و ترکمن ده، فرهنگسرای اشراق، روسری ترکمن، مرکز تبادل کتاب، نمایشگاه کتاب، باغ کتاب، بابک جهانبخش، عیدیِ عید ۹۸، میدان مشق و محمد معتمدی، برمایی، تماسهای تصویری، وویسهای هر شب کتاب چمران، یک بیت شعر قبل از خواب، پروژهی کوروش، کل کلهای استقلال و پرسپولیس، شیطنتها، ۲۸ تیر، عجیبترین لالا لند دیدن، صبحانه و عکاسی و مجموع خوبیهای جمعه ۴ مرداد، سهگانهی Before، جستارهایی در باب عشق خواندن در مترو، رؤیا پردازی برای سفرهای مشترک، نمکآبرود یک روزه، استوریهای مشترک، بلوار کشاورز، قصهی بلوار و خانهی هنرمندان، پاساژ کسا و پانوراما، مَحرم شدنمان در روز تولد امام رئوف، نماز جماعت دو نفره، عوض شدن اسمهایمان در گوشی هم، عید غدیر و #فقط-به-عشق-علی، سنگ نمکها، بازار، آزمایشگاه تقوی، مراسم بله برون، تئاتر پابلو نرودا، مقبرهی شهدا، گلزار شهدای بهشتزهرا، بستنی شاد، ده ونک و باشگاه قرآنی نور، حوزهی هنری، محرم و هیئتها، اربعین و پیادهروی از شهدا تا شاه عبدالعظیم، پارک پرستار، «ساینااا» گفتنها و خرید ماشین، سرچشمه و حالا عقد... و تک تک لحظاتی که آمارشان به حدود ۳۰۰ روز میرسد و چقدر ناچیز است این عدد در مقابل تجربههای ما. نه فقط اوجها و فرازها، که نشیبها و فرودها. «غیر تو هیچکسی پیلهی من را نشکست»ها، «باور نمیکنم که اییینجام»ها، «من دوست دارمت، چون شب که ماه را»ها، «با دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست»ها، «چه احساسی از این بهتر که هستی»ها، «عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد»ها... بعد از همهی اینها، فردا، این موقع، رسماً و عرفاً و قانوناً متأهلیم. تازه آغاز راه است و زندگی جدیدی در انتظار.

روزگاری شد و کَس مرد ره عشق ندیده است، حالیا چشم جهانی نگران من و توست...

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:53

صفحه بندی