زیر یک سقف - تاریخ: 1401/4/15 ساعت: 14:39
محبوبم...چقدر حرف دارم و چقدر خاطرهها به خاطرهها میپیچند وقتی میخواهم از این روزهایمان بگویم. یادم هست اوایل آشناییمان وقتی روز به انتها میرسید، «شب بخیر» گفتنها سخت بود؛ چون «شب که آرامتر از پلک تو را میبندم، در دلم طاقت دیدار تو فردا نیست» بر احوالمان حکم میکرد. اینکه همین صحبتهای تلگرامی و اینستا...
جوانه - تاریخ: 1401/4/15 ساعت: 14:39
بیستونهم آبان امسال، چند ساله شدم؟ ایمان دارم سالی که گذشت، بیش از یک سال به عمرم اضافه کرد. اگر میخواستم از روزهایش بنویسم، باید به هر روز حداقل یک پست اختصاص میدادم. راهنمایی و دبیرستان و حتی سالهای اول دانشگاه، مرتب از روزمرگیها، خاطرات و افکارم مینوشتم. علاوه بر تقویمها و سررسیدهای روزانه، وبلاگ...
ما - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:53
باید زودتر از تو مینوشتم، اما آنقدر حضور مداومی چه در کنارم و چه در ذهنم داشتی که فرصتی برای کلمات نبود. حالا زمانی مینویسم که ۱۸ام دیگری را پشت سر گذاشتیم و پس از ۹ ماه «ما» بودن، در روز میلاد رسول
مریضحالی - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 13:08
مریضی مقولهی عجیبیست. کاری میکند که قدر لحظه به لحظهی روزمرگیهای زندگیت را بدانی. آرزو میکنی کاش سالم بودی و الان در قطارِ مترو به دلیل ازدحام در حال له شدن، اما اینطور بدحال نبودی. کلافه، بیانگیزه و بدخُلق میشوی. به زمین و زمان غر میزنی و بدترین احتمالات ممکن مدام پیش چشمت رژه میروند. شبها با آرزوی...
در پاسخ به سؤالِ «چرا اینگونهام؟» - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 13:08
در مورد بعضی مسائل اتفاقی که میافتد این است که شما به صورت پراکنده به اموری آگاهید، اما آنها ناگهان سامان مییابند و گویی به مکاشفه میرسید.من در جامعهای اسلامی و در خانوادهای مذهبی و نیمه سنتی زیست میکنم. ۴ سال در مدرسهی دولتی، ۱ سال غیرانتفاعی و ۷ سال در سمپاد درس خواندم. به همهی این سالها اضافه کنی...
ای عجبا... من که منم؟ - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 13:08
اگر کسی فقط صفحهی اینستاگرام من رو ببینه، به احتمال زیاد فکر میکنه کسی هستم که روند زندگیم رو مورد پرسش قرار نمیدم و معمولاً با رضایت پیش میرم.از طرفی اگر کسی فقط اینجا رو بخونه، شاید به نظرش بیاد که زیادی درگیریهای ذهنی دارم و نسبت تاریکیهای روزهام بیشتر از نورهای روشنشه. حالا اینکه دنیای مجازی چقد...
من در میان جمع و، دلم جای دیگر است... - تاریخ: 1396/10/28 ساعت: 19:27
باید به اینجا میرسیدم، پروردگار؟ به جایی که کلامِ دکتر چاوشی در کلاس فلسفهی غرب که میگفت: «انسان در اعلی علیین هم که باشد، تنهاست.» بارها و بارها و بارها در سرم بچرخد؟ نهتنها بچرخد، بلکه به آن ایمان بیاورم؟جز این نیست. انگار همهی فراز و نشیبهای زندگیام طی شد که در این نقطه، ایمانم همین باشد. تعداد ر...
farewell - تاریخ: 1396/8/6 ساعت: 5:26
نوشته بود: «Thank you for the ‘simpler-time’ memories, old friend. And farewell…» میشد اینو ببینم و هیچی نگم؟ یه تیکهی دیگه ازم که تو گذشتهها مونده بود، با بسته شدن مسنجر محو میشه... یا بهتره بگم، محکوم میشه به محو شدن. :] ×آهنگ پسزمینهی نوشته که پیشتر هم معرف حضورتون بود One Last Goodbye ه.
جایی بین تولّد و مرگ - تاریخ: 1396/8/6 ساعت: 5:26
حدود سه ساعت و نیم دیگر باید در راهآهن باشم. داریم با مدرسه میرویم مشهد. آشنا نیست؟ :) مثلاً، شبیه مشهد سال پیشدانشگاهی...؟فکر میکردم تغییر کرده باشم -احساساً!- ولی امشب فهمیدم که خوشبختانه یا متأسفانه هنوز همانم. تفاوت این است که این بار با هیئت