خرید بک لینک

در مورد بعضی مسائل اتفاقی که میافتد این است که شما به صورت پراکنده به اموری آگاهید، اما آنها ناگهان سامان مییابند و گویی به مکاشفه میرسید.
من در جامعهای اسلامی و در خانوادهای مذهبی و نیمه سنتی زیست میکنم. ۴ سال در مدرسهی دولتی، ۱ سال غیرانتفاعی و ۷ سال در سمپاد درس خواندم. به همهی این سالها اضافه کنید ۳ سال دانشجوی دانشگاه دولتی بودن را. این یعنی من تنوع جامعهام را تا حد زیادی لمس کردهام؛ تنوع اقتصادی، فرهنگی، دینی، مذهبی و جنسیتی.
در ذهنم تصویر زندهی روزی را دارم که معلم دبستانم، دفتر همکلاسیام را به بیرون از کلاس پرت کرد؛ چون برای بار چندم «۰» شده بود. در مقابل، خاطرهی آمفی تئاتر فرزانگان است که هر سال در آن از مدالآوران المپیادهای علمی کشوری و جهانی، رتبههای برتر کنکور، برگزیدگان مسابقات خوارزمی، رباتیک و... تقدیر میشد.
پنجم دبستان را در مدرسهای اسلامی گذراندم. جایی که چادر در آن اجباری و حفظ قرآن از برنامههای روزانه بود. در فرزانگان، میان هممدرسهایهایم، از زرتشتی تا آتئیست را میدیدم.
در این سالها، در عین حال که دوستان هوموفوب داشتهام، نسبت به جامعهی LGBT بیگانه نبودم. هم صحبتهای کسانی که با مردان متعددی در ارتباط بودهاند را شنیدم، هم دغدغهی آنهایی را که آیندهشان را با یک دختر تصور میکنند. هم دوستی دارم که با چشمان گرد شده دربارهی اقلیتهای جنسی میپرسد، هم کسی که خود را ترنس میداند.
گذراندن کل دوران راهنمایی و دبیرستان در سمپاد، باعث شد ساعتهای زیادی را در انجمن گفتگوی «سمپادیا» بگذرانم. جایی که برخلاف سالهای دبستان، مرا با یک طیف گستردهی جغرافیایی روبرو میکرد. هر چند مواجهه با این تنوع در فرزانگان هم اتفاق میافتاد، اما جنس این تفاوت در یک فروم کشوری فرق میکرد. هنوز به خاطر دارم که هنگام مسافرت، با عبور از شهرهای مختلف یاد دوستان مجازیام در آن شهرها میافتادم و از امکان ارتباط وسیعی که برایم ایجاد شده بود احساس شعف میکردم.
اکنون در دوران دانشگاه، گسترهی همدانشکدهایهای من از دانشجویانی که جزو عشایر هستند، تا ثروتمندترین شهروندان را در برمیگیرد.

دوستیهایم هم همیشه از همین الگو پیروی کرده است. دوستانی دارم که به پوشش چادر معتقدند و از طرفی کسانی که مسئلهی حجاب را به طور کلی قبول ندارند. اگر بخواهم دستهبندی سیاسی کنم، باید بگویم همچنین رفقایی دارم که اصلاحطلب، بسیجی یا مارکسیست هستند.

همهی اینها را گفتم که به سؤال ابتدای متن تا حدی پاسخ دهم و سامان یافتن افکارم را مکتوب کنم. نتیجهی این زیست ۲۱ ساله و دوستیها، ریحانهای شده است که به سختی میتواند خود را تحت عنوانها بگنجاند. کسی که اکثراً از تعصب در امور دینی و سیاسی به دور است و در برگهی رأیش شعری مینویسد که با آن اعتقاد دارد... من به عضویت در هیچ تشکل سیاسی فکر نکردم و هیچ گاه نتوانستم خودم را طرفدار سینهچاک سارتر، نیچه، مارکس و یا وبر بدانم. با همهی اینها، گاهی دلِ منِ میانهرو، برای منِ متعصب در بعضی دورههای کوتاه زندگیام، تنگ میشود. وقتی تعصبم در مسائل سطحیتر و بیاهمیتتر زندگی، مثل طرفداری تیمهای ورزشی و خوانندهها پدیدار میشود، شور و حرارت را به چشم میبینم. از خود میپرسم: «بهتر نبود یه آدم دُگم و کور باشی و راحت زندگی کنی، تا اینکه همیشه اینجوری وسط میدون دست و پا بزنی؟» اکثراً جوابهای مختلفی برای این سؤالم دارم که باعث میشود قانع شوم روشن بودن به تعصب ترجیح دارد. اما باید این حقیقت تلخ را بپذیرم که این شرایط ضرورتاً به وضعیتِ «چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم» منتهی میشود.
خلاصهی کلام، من همیشه سؤالی دارم که اگر وزنش بیشتر از «علم بهتر است، یا ثروت؟» نباشد، کمتر نیست. شما بگویید... نسبیت بهتر است، یا قطعیت؟

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 13:08

صفحه بندی