خرید بک لینک

مریضی مقولهی عجیبیست. کاری میکند که قدر لحظه به لحظهی روزمرگیهای زندگیت را بدانی. آرزو میکنی کاش سالم بودی و الان در قطارِ مترو به دلیل ازدحام در حال له شدن، اما اینطور بدحال نبودی. کلافه، بیانگیزه و بدخُلق میشوی. به زمین و زمان غر میزنی و بدترین احتمالات ممکن مدام پیش چشمت رژه میروند. شبها با آرزوی فقط چند دقیقه خواب راحت، چندین و چند بار از این پهلو به آن پهلو میشوی و به شبهایی فکر میکنی که بدون فکر کردن راجع به مکانیزم جادویی خواب، هفتصد پادشاه را خواب دیده بودی. در ذهنت مدام «سالی که نکوست از بهارش پیداست» میپیچد و نمیتوانی جلوی این فکر را بگیری که لابد ۹۷ قرار است سال مریضیهای مکرر باشد. از طرفی، یاد آهنگ «دلت مثل یه دریاست» یاس میفتی. به این فکر میکنی که همزمان با اینکه تو با آبله مرغانی هر چند شدید اما موقت درگیری، عدهای با سرطان و دیالیز شدن و هزاران درد این چنینی دیگر سروکار دارند. خوش نداری با یادآوری مصیبت دیگران احساس خوشبختی کنی، اما اینها را به خودت میگویی تا بلکه دست برداری از این همه آشفتگی و بیقراری...
+گاهی، مثل الان، سخنان عرفا راجع به دستوپاگیر بودن بدن را بیشتر از هر وقتی میفهمم.

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 13:08

صفحه بندی